سلام گل قشنگم ، آسمون یه رنگم / کاش بدونی عزیزم ، چقدر برات دلتنگم . . .
.
.
.
آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم / بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم . . .
.
.
.
قلب من اندازه ی مشت منه / مشتمو برای تو وا می کنم
چشم من اندازه ی پنجره هاست / تو رو بی پرده تماشا می کنم . . .
همه مسافر و ، من در عجب ز طایفه ای
بر آن کسی که به مقصد رسیده، می گریند ( ابن یمین)
.
.
.
لب را هنر خنده بیاموز وگرنه
گریاندن یک جمع پریشان هنری نیست . . .
.
.
.
هدف ، یا تیک میخوره یا ضربدر ، مواظب اهداف خود باشید
چون هر هدفی ، تاریخ مصرفی داره . . .
پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده!
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن
.
.
.
باز پاییز است اندکی از مهر پیداست ؛
حتی در این دوران بیمهری , باز هم پاییز زیباست . . .
.
.
.
برگ سبز درخت، “معرفت کردگار”
و برگ زرد درخت، “معرفت روزگار” است . . .
قلب من یه عمر با من بوده و تازه فمیدم کجاس کارش چیه / تازه فهمیدم همه ی افسانه ها شعرها معجزه ها کاره کیه
چه راههایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست / خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست
تو یه شبنمی که هر صبح میاره هوای تازه / زندگی ناسازه اما تو بخوایی با من میسازه
خداحافظ برای تو چه آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود / خداحافظ برای تو رهایی داشت برای من غم تلخ جدایی داشت
گفتم دل و جان در سر کارت کردم / هر چه که داشتم نثارت کردم / گفتا تو که باشی که بکنی یا نکنی؟ / آن من بودم که گرفتارت کردم
سالها شد که رخ زرد مرا دوست ندید / بس که خون جگر از دیده روان است مرا
عشق من با خم ابروی تو امروزی نیست / دیرگاهی ست کزین جام هلالی مستم ( حافظ )
حاصلم درد دل است از دل بی حاصل خویش / به که گویم من دلسوخته درد دل خویش
از بس که نفس به یاد عشق تو زدم / یاد تو به جای نفسم می آید . . .
.
.
.
به میهمانی تو آمدم در خلوت ترین شب دنیا ، آنگاه که برایم آمیزه ای از مهر و محبت بودی
آمدم تا با تو بمانم ، تا آخر دنیا ، تا زمانی که شعرها هستند و من وجود دارم . . .
.
.
.
روزی سپری شد به امیدی که شب آید / شب آمد و دیدم به دلم تاب و تب آمد
ای دوست دعا کن من بیچاره مبادا / در حسرت دیدار تو جانم به لب آید
.
.
.
پیش هم بودن اگر دیروزها لطفی نداشت
ارزش دیروز را امروز باور میکنیم . . .
.
.
.
درهجوم لحظه های پوچ جدایی ، سکوت تنها یاد گار لحظه های با تو بودن است وقتی ثانیه ها رفتن را تلنگر میزنند بودنت به کوچه فراموشی کوچ می کند .
آنکه بین من و تو شام جدایی آورد ، می کنم نفرینش ، یا الهی ، بکنش چون من زار ، پیش معشوقش خار ، هر دو چشمانش تار ، تا بداند چه به من می گذرد ، از غم دوری آن چشم عزیز
عاشقم باش ولی دورادور دو قدم فاصله را دستم هست
در هجوم لحظه های پوچ جدایی سکوت تنها یادگار لحظه های با تو بودن است، وقتی ثانیه ها رفتنت را تلنگر میزنند بودنت به کوچه ی فراموشی کوچ میکند
آنکه بین من و تو شام جدایی آورد، می کنم نفرینش، یا الهی، بکنش چون من زار، پیش معشوقش خار، هر دو چشمانش تار، تا بداند چه به من میگذرد، ز غم دوری آن چشم عزیز
پنهان شدی و در کلماتم رها شدی / با من رفیق بودی و از من جدا شدی / رویای فاتحانه ی یک قلب ناامید / پایان عاشقانه ی یک ماجرا شدی
نمیخواهم قلب تو باشم که با هر اتفاق بشکنم میخواهم روح تو باشم که تنها در هنگام مرگ از تو جدا شوم
گویند که حافظ گفته است غم جدایی و غم تنهایی دو غم اند، من که دچارم به هر دو غم چه کنم